درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آرشيو وبلاگ science home خانه علوم 13 شهريور 1391برچسب:, :: 11:48 :: نويسنده : محمدرضا
مرد جوان به سوی شهردولتمند آنی حرکت کرد و برای رسیدن به آنجا بسیار بی قرار بود.او از خودپرسید:ملاقات با این مرد چگونه خواهد بود؟آیا او را به گرمی خواهد پذیرفت؟آیا روششگفت انگیز دولتمندش به او ارائه خواهد پذیرفت؟آیا روش شگفت انگیز دولتمند آنی برخلاف سفارش عویش نامه را با کنجکاوی باز کرد. پس از دیدن نامه بسیار تعجبکرد،هیجان او فروکش کرد و عرق سردی بر پیشانی اش نشست.روی برگه چیزی نوشته نشدهبود.آیا عموبش با او شوخی کرده بود یا به اشتباه برگه دیگری به او داده است.هنگامیکه مقابل در خانه دولتمند آنی رسید،نگهبانی را دید.چهره نگهبان خشن و مثل دژ سنگیکه از آن محافظت می نمود،نفوذ نا پذیر بود.نگهبان با جدیت از او پرسید:چه کار میتوانم برای شما انجام دهم.مرد جوان پاسخ داد:می خواهم دولت مند آنی را بهببینم.آیا وقت قبلی برای ملاقات دارید؟خیر ولی....... پس آیا معرفی نامهای به همراه دارید؟مرد جوان قسمتی از نامه را بیرون آورد و دباره آن را به جایش یرگرداند.نگهبان پرسید ممکن است نامه ببینم؟جوان سفارش عویش را به خاطر آورد که بایدطوری وانمود کند که نامه را باز نکرده است.آن را به دست نگهبان داد و بدون هیچواکنشی منتظر ماند.نگهبان گفت:بسیار خوب بفرمایید.و نامه را به جوان داد.سپس از اوخواست ماشینش را در پارکینگ،قرار دهد و او را به سمت در جلویی خانه دولتمند که بهسبک تئودور ها ساخته شده بود،هدایت کرد.مستخدمی با لباس مرتب در ار باز کردوپرسید:با چه کسی کار دارید؟می خواهم دولتمند آنی را به ببینم.او در حال حاضر نمیتوتند شما را به بیند.لطفاًدر باغ منتظر او بمانید.مستخدم مرد جوان را تا درباغ،که وسط آن استخری زیبا قرار داشت،همراهی کرد.مرد جوان در باغ قدم می زدو گلاهای زیبا،بوته ها و درختان را تحسین می کرد.آنگاه باغبانی را دید که کلاه حصیری برسر داشت که چشمانش را پنهان می کرد و روی یک بوته گل سرخ خم شده بود.او به نظر میرسید که هفتاد،هشتاد سال دشته باشد.او با مهربانی از او پرسید:برای چه کاری بهاینجا آمده ای؟میخواهم دولتمند آنی را به بینم.اوه،بله.اگر ممکنه بگو برای چی میخواهی او را به بینی؟من صرفاً می خواهم نصایح او را بشنوم.باغبان به سوی گل سرخرفت،سپس ایستاد به سمت مرد جوان بر گشت و گفت:بسیار خوب آیا یک ده دلاری همراهتاست؟جوان با شرمندگی پاسخ داد:دخ دلار،بله همه ی موجودی من همین است.بسیار خوب منبه همین مقدار پول نیاز دارم.باغبان بسیار محترم به نظر می رسید و رفتار با وقار ومتینی داشت.مایلم که آن را به شما بدهم ولی پولی برای برگشت ندارم.مگر می خواهیدامروز بر گردید.جوان با حیرت گفت:نه،نمی دانم...تا دولتمند آنی را نبینم نمیروم.آگر امروز به این پول نیاز نداری،چرا آن را با اکراح به من می دهی؟شاید فردادیگر به آن نیاز نداشته باشی.نمی دانم شاید دولتمند شوی.ای حرف کاملاً برای مردجوان منطقی نبود ولی پول را به دست باغبان داد.باغبان با لبخند گفت:اغلب مردم ازدر خواست چیزی وحشت دارند و با لاخره وقتی آن را در خواست می کنند برای آن بهاندازی کافی پا فشاری نمی کنند.این کار اشتباه است.در این زمان مستخدم وارد و بااخترام به پیر مرد گفت:سرورم آیا ده دلار به من میدهید؟اکروز،آشپز این جا ترک میکند و مزدش را می خواهد.ده دلار کم دارم.باغبان دستش را در جیب خود کرد و یک دستهاسکناس بیرون آورد.او ظاهراً هزاران دلار پول نقد همره خود داشت،زیرا به جز دهدلاری مرد جوان همه ی اسکناس های او،صد دلاری بودند.باغبان ده دلاری مرد جوان رابه مستخدم داد.مستخدم از او تشکر کرد و به سرعت رفت.جوان خشمگین شد.چه طور باغبانبی شرمی آخرین ده دلاری او را با این همه پول خود گرفت.در حالی که سعی می کردآرامش خود را حفظ کند،پرسید:چرا از من ده دلار قرض گرفتید؟در حالی که به آن نیازنداشتید.او در حالی که با انگشت شست خود اسکناس ها را ورق می زد،گفت:البته که بهآن نیاز داشتم،ببین من هیچ ده دلاری ندارم.نمی خواستم به او صد دلار بدهم.واقعاًبه چه علتی این همه چول نقد به همراه دارید؟باغبان پاسخ داد:این پول تو جیبی مناست.همیشه باری مواقع ضروری 25000 دلار نقد همراه دارم.جوان متعجب و حیرانپرسید:بیست و پنج هزاد دلار؟نا گهان همه چیز روشن شد.مستخدم مودب،آن همه پول توجیبی......... شما باید دولتمندآنی باشید،این طور نیست>با زیرکی که از خود نشان دادی،ار آشنایی با توخوشحالم.بگو چرا هنموز دولتمند نشده ای؟آیا تا حالا،به این مسئله فکر کردهای؟قطعاً نه.شاید گام اول این باشد که در مورد آن فکر کنی.اگر مایلی در مقابل من باصدای بلند فکرت را به زبان بیاور.من سعی می کنم مسیر استدلال ها یت را دنبالکنم.جوانپس از جند بار تلاش کم دیگر ادامه نداد.دولتمند گفت:می بینم به این طریقعادت نداری.آیا می دانی بسیاری از جوانان هم سن سال تو دولتمند هستند.حتی برخی ازآنها میلیونر شده اند.وبقیه در حال بدست آوردن میلیون دلار خود هستند.آیا می دانیارسطو ناسیس در بیست و شش یالگی هنگام عزیمت به انگلستان امپراطوری کشتی رانی اشرا بر پا کرد،او در آن زمان پانصد هزار دلار در بانک داشت.در بیست و ششسالگی؟بله،وقتی کار خود را شروع کرد فقط چند صد دلار پول داشت.ضمناً نه مدرکدانشگاهی،و نه عموی دولتمندی داشت.موقع شام است.میل دارید شام را با ما صرفکنید؟بسیار متشکر،البته.جوان،به دنبال دولتمند آنی،که ر خلاف کهنسالی اش بسیارشاداب و سرحال قدم می گذاشت،به سمت سالن غذا خوری رفت.میز از قبل برای دو نفرآماده شده بود.دولتمند به آن طرف میز اشاره کرد.(بفرمایید)و سپس در محل میزبان درمقابل یک ساعت شنی نشست.روی آن ساعت نوشته بود وقت طلا است.دولتمند گفت:بیا،جشناولین میلیون دلارت را بگیریم.او در آن شب بسیار کم غذا خورد(فقط چند تکه ماهیخورد).دولتمند آنی از جوان پرسید:آیا از شغلت راضی هستی؟من این طور فکر می کنم کهوضعیتم در اداره کمی ناجور است.اطمینان دشته باشید انتخاب شغلی درست داشته اید،همهی دولتمندان کا هایشان را دوست دارند و کار بر ایشان فعالیتی لذت بخش بود.به همینخاطر،دولتمندان به ندرت مرخصی کاری دارند.چرا که دوست ندارند خود را از ای کار لذتبخش محروم کنند.ولی علاقه به کارت تنها کافی نیست و باید اسرار آن را بدانی.آیا بهوجود این اسرار معتقدی؟بله.بسیار خوب.این اولین قدم است.اکثر مردم به این اسرارمعتقد نیستند،بنابر این اعتقاد ندارند که می توانند دولتمند شوند.البته حق با آناناست.اگر مطمئن نیستس که می توانی دولتمند شوی به ندرت خواهی شد،باید به آن معتقدباشی،سپس با شور اشتیاق آن را دنبال کنی.اغلب افراد اسرار دولتمندی را نمیپذیرند،ارگ چه این اسرا بسیار ساده اند.عمده ترین دلیل آن ضعف قوی تخیل آنهاست.بههمین دلیل این اسرار در جهان محفوظ مانده است.وی همجنین فرمود:این اسرا شبیه نا مهربوده شده در داستان ادگار آلن پو است.آیا این داستان ار به یاد می آوری؟داستان درباره ی نامه ای است که پلیس به دنبال آن بود و هیچ گاه نمی توانست آنرا پیداکند،زیرا در جایی بود که هیچ کس تص.ر نمی کرد و آن در مقابل دیدگان همه بود.تفکرآنها مانع از بافتن نامه بود،زیرا انتظار نداشتند آن را در مقابل دید بیابند.بنابراین،هیچ گاه آن را پیدا نکردند.جوان با دقت به دولت مند گوش داد و برای یافتن ایاسرار بیقرار بود.در هر صورت یک چیز وجود داشت.حتی اگر دولتمند واقهاً رازینداشت،در بر پایی یک صخنه جذاب ماهر بود 13 شهريور 1391برچسب:, :: 11:48 :: نويسنده : محمدرضا
کاربن میگذارم روی دهانام کربن هم پس نمیدهد كه صدایم را بشنوی یا شاید بفهمی تركیب تلخی از کلمهی منحوسبود و شیطان اعتراف پینهبستهای كه دردیگهای کهنهی چشمهات گود افتاد دستهات پشت گوشام جا نمیشود.. در کاسهی فاش جهنمیام جایی برای مسافران ندارم من مهماننواز خوبی نخواهمشد تلاش میکنم كه تو را پشتگوش بیندازم صد بار سیاه میشوم تو کبود میشوی لعنت به شقیقهام كه نفسهات از پشت گوشام هم میلرزانندش گوشام را ببرم خیالام راحت تبعید میشود كه پلک زدنهایم را نشماری 13 شهريور 1391برچسب:, :: 11:48 :: نويسنده : محمدرضا
غم و شادی از انفعالات و کیفیات نفسانی محسوب میشوند؛ غمنتیجه تأثر نفس است از حصول امری مکروه، و شادی زاده تأثر آن ازامری مطلوب و دوستداشتنی. درروایات و احادیث آمده است کهمعصومان و مؤمنان حزن و اندوهشان در دل است و شادمانی وسرور درچهرهشان. دکتر محمّدرضا برزگر خالقی 13 شهريور 1391برچسب:, :: 11:48 :: نويسنده : محمدرضا
نه از آنگونه که درقاموسهاست، بلکه به دنبال کار، به آمریکا میرسد. آن جا نیز حدیث پیجوییکار، آنی رهایش نمیکند. بیمار میشود. پزشک، بیماریاش را سل تشخیصمیدهد. به نروژ برمیگردد تا در آغوش طبیعت کشورش (که بسیار گرامیاشمیداشت) جان بسپارد، اعلام میکنند که پزشکان در تشخیص اشتباه کردهاند. در این زمان او بیست وشش ساله است. به روزنامهنگاری و نویسندگی دست میزند که ناکام میشود.تفرعن و غرورش به او اجازه از پا درآمدن را نمیدهد. در جایی میگوید: «منرودرروی بشریت تنها خواهم ماند. ولی تسلیم نخواهم شد.» دوباره به آمریکامیرود. دو یا سه سال بعد باز میگردد. در کوپنهاک مقیم میشود. کتاب«زندگی روشنفکری آمریکای مدرن» را که حاصل سفرش به آمریکاست به چاپمیرساند که با استقبال روبهرو میشود. پیش از این نیز کتاب گرسنگی اوهیجان برمیانگیزد. سرانجام سال 1917، دربحبوحهی جنگ اول جهانی کتاب «بیداری خاک» را به چاپ میسپارد که جایزهینوبل ادبی را نصیب او میکند و عاقبت در سال 1952 در نورهولم در میگذرد. دربارهی زندگی و آثارمتعدد این نویسنده پرکار، در آغاز کتاب «ویکتوریا» ی که او پیش از اینتوسط همین نشر گل آذین به چاپ رسیده است شرح مفصلی آمده و خوانندهیعلاقمند میتواند به آن کتاب مراجعه کند. هامسون به شیوه موردعلاقهی خود که شرکت دادن شخصیتهایی از کتابهای دیگرش در کتاب دیگریاست، دختر مک سیری لوند، همان که یکی از دو شخصیت اصلی رمان «پان» است راوارد صحنه میکند تا از یک سو ابهامهایی را که مورد شخصیت و احساسهای واحتمالاً برای خواننده وجود دارد کمرنگتر کند و از سوی دیگر از طریقنقشی که به این دختر واگذار میکند بر سیر رفتارهای دو قهرمان دیگر (بنونیو رُزا) تأثیر میگذارد. خوانندهی دو اثر پیوستهبه هم «بنونی» و «رُزا» زمانی که آخرین صفحهها را به پایان برساند ایناحساس را در خود خواهد یافت که دنیایی را که کنوت هامسون برایش میسازد درهر اثر، سیمایی دیگر مییابد و هیچ رمان او تکرار رمان پیشین او نیست. 13 شهريور 1391برچسب:, :: 11:48 :: نويسنده : محمدرضا
زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساسها میتپد دل در شمیم یاسها زندگی موسیقی گنجشکهاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین پیدا شود میتواند زشت هم زیبا شود حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است زندگی یعنی همین پروازها صبحها، لبخندها، آوازها ای خطوط چهره ات قرآن من ای تو جان جان جان جان من با تو اشعارم پر از تو میشود مثنوی هایم همه نو میشود حرفهایم مرده را جان میدهد واژه هایم بوی باران میدهد 13 شهريور 1391برچسب:, :: 11:48 :: نويسنده : محمدرضا
فصلاول:مشورت مرد جوان با عموی دولت مندش روزگاری،مردباهوشی میخواست دولت مند شود.او هرگز به خود نا امیدی راه نمیداد،احساس شکستنمیکرد و منتظر ستاره ی خوشیختی خود بود.او به عنوان دستیار حسابدار در یک شرکتتبلیغاتی نه چندان مشهور کار میکرد،و همچنان منتظر یاری بخت و اقبال خویش بود.حقوقنا چیزی داشت و اغلب احساس نا رضایتی از شغل خود میکردو علاقه ای هم به آننداشت.او همواره به فکر کار جدیدی بود،کاری مثل نوشتن یک رمان که او را دولتمندومهشور کند و به مشکلات مادی اش برای همیشه پایان دهد.اما آیا خواسته هایش،کمی نامعقول نبود؟آیا واقعاً استعداد و مهارت کافی برای نوشتن یک داستان پر فوروش راداشت؟یا نوشته هایش چرندیاتی بی سر و ته و غمگینمملو از بد بختی های خود بود؟حدودیک سال بود،که شغلش او را شدیداً آزار می داد.رئیس او هر روز صبح بشتر وقت خود راصرف خواندن روزنامه و نوشتن یادداشت میکرد و سپس نهار خوردن او سه ساعت طول میکشید.همچنین نظر خود را دائماً عوض می کرد و دستورات ضد نقیضی می داد.تنها رئیس اواین وضعیت را نداشت بلکه همکاران وی نیز به کار خود بی علاقه بودند.به نظر میرسیدکه آنها قدرت درک ندارند و خود را رها کرده اند.مرد باهوش جرئت نداشت در موردتصمیم برای ترک کار خود و شروع به نویسندگی به آنها چیزی بگوید و مطمئن بود او رامسخره خواهند کرد.او اغلب هنگام کار احساس می کرد هیچ تعلقی به دنیای آنهاندارد.گویی در کشور بیگانه زندگی می کند و نمیتواند با انهاارتباط بر قرار کند.هر دوشنبه صبح از خود میپرسید که(چگونه می توان یک هفته دیگراین مکان را تحمل کرد)او احساس می کرد با پرونده های جمع شده روی میز خود بیگانهشده است و نیاز فروشندگان سیگار،ماشین یا نوشیدنی برای وی بی اهمیت است.او شش ماه قبل،استعفا نامه ی خودرا نوشت و سپس آن را در پاکت گذاشت و به سمت دفتر رئیس خود رفت ولی هرگز نتوانستآن نامه را به وی بدهد.عجیب بود!سه،چهار سال پیش هیچ وقت فکر نمی کرد این کار راانجام دهدولی حلا اعتقادی به کار خود ندارد.عاملی که او را از استعفا باز می داشتاجبار بود یا ترس!به نظر میرسید جرات همیشگی به دست آوردن خواسته های خود را ازدست داده است.او منتظر فرصتی بود تا دلیل موجهی برای ترک کار خود پیدا کند ونگرانبود که آیا موفق میشود،یا همیشخ در حسرت رویاهایش خواهدبود؟آیا در او به دلیل بدیهای زیادش بود یا به فکر این بود که در حال پیر شدن است و باید آینده نگر و دوراندیش باشد؟یک روز که خیلی احساس یاس و سر خوردگی میکرد،ناگهان به یاد عمویدولتمندش افتاد.شاید بتواند راهی پیش رویش قرار دهد،یا بهتر از آن،سرمایه ای به اوبدهد.عمویش فردی مهربان و خوش دل بود و فوراً دعوت او را پذیرفت.ولی از وام دادنبه او خودداری کرد،زیرا فکر می کرد این کار برای وی نتیجه ندارد.عموبش پس از شنیدنمشکلات مذد جوان از او پرسید:(اکنون چند سال داری)مرد آهسته جواب داد(سی دوسال)سپس عمویش گفت:(آیا مدانی جان پل گتی بیست سه سال بود که برای اولین بار یکمیلیون دلار به دست آورد؟و وقتی من هم سن تو بودم نیم دلار سرمایه ام بود،پس چگونهتو در این سن سال برای گذراندن زندگی از من تقاضای وام می کنی؟)(چه میدونم،سخت کارمی کنم،گاهی بیش از پنجاه ساعت در هفته)،(آیا فکر می کنی کار زیاد باعث دولتمندی وخوش اقبالی می شود؟)،(همیشه همین فکر را دشته ام)،سا لانه چقدر درآمد داری؟به25000دلار میرسد، بله حدوداً،آیا فکر می کنی برای بدست آوردن 25000دلار در سالبایدده برابر کا کرد؟البته که نه،پس برای بدست آوردن این در آمد باید کاری کاملاًمتفاوت از کار تو باید انجام دادیا رازی در کار است که تو از آن بی خبری .میلماًهمین تور است.عمویش گفت:خوشبختانه حداقل این را می فهمی خیلی ها همین قدر هم درکنمیکنند.آنقدر به کار و تلاش مشغولند که لحظه ای فکر نمیکنند که چگونه مشکلات مالیخود را بر طرف کنند.آنها حتی زمانی را با این که چگونه دولتمتد شوند یا چرا تاکنون دولت مند نشده انداختصاص نمی دهند.مرد جوان گقته های عمویش را پذیرفت.او بهرغم رویاهای بلند پروازانه اش برای کسب ثروت هیچ وقت به راه رسیدن به آن فکر نکردهبود.او همواره سرگرم چیز های دیگری بود وهرگز راه حل اساسی برای این مسئله نیافتهبود.عمویش لحظه ای ساکت نماند سپس لبخند زد و گفت:تصمیم گرفته ام به تو کمک کنم.پستو را به کسی معرفی می کنم که مرا دو لتمند کرد.به او دولتمند آنی می گویند آیا اورا می شناسی؟نه اصلاً،لقب او به این دلیل است که وی ادعا می کند پس از یافتن رازواقعی دولتمند شدن،یک شبه دولتمند شد.او مدعی است می تواند دیگران را یاری کند تاآنها نیز همانند او فوراً در طی یک شب دولتمند شوند یا حداقل طرز فکر یک دولتمندرا پیدا کنند.او به سوی نقشه بسیار بزرگی روی دیوار اشاره کرد و شهر کوچک و دورافتاده ای به وی نشان داد و گفت:آیا تا به حال به آنجا رفته ای؟جوان گفت:نه.منتوصیه می کنم به آت جا به روی و آن مرد را پیدا کنی.چرا که ممکن است راز دولتمندشدنش برای تو فاش کند ای مرد دولتمند در خانه ای مجلل که در آن شهر بی همتاستزندگی می کند حتماً به راحتی آن را پیدا می کنی.جوان پرسید:چرا خودت این راز را بهمن نمیگی تا من دیگر مجبور به رفتن به آن جا نباشم.عویش پاسخ داد:زیرا من اجازه یفاش کردن این راز را ندارم.پیش از اینکه دولتمند آنی این راز را به من بگوید از منخواست تا سوگند یاد کنم که هرگز آن را به کسی نگویم ولی می توانم دیگران را پیش اوهدایت کنم.همه ی این موارد این مرد جوان را متعجب نمود. او نسبت به این موضوع کاملاًکنجکاو شد و پرسید:آیامطمئنید که اصلاً نمی توانید در این مورد چیزی بگویید؟مطمئناً تنها کاری کهمیتوانم انجام دهم ای است که تو را نزد او بفرستم.سپس یک برگه از کشوی میز جوبیبزرگ خود در آورد و غوراً چند خط روی آن نوشت.برگه را تا کرد و در پاکت نامه ایگذاشت و به دست برادر زاده اش داد و گفت:این معرفی نامه و این هم نشانی دولتمندآنی. ولی باید قول بدهی محتویات نامه را نخوانی.اگر نامه را به خوانی باید نزد ویطوری وانمود کنی که از محتویات آن بی خبری ولی چگونه می توانی نشات دهی که این کاررا انجام نداده ای؟جوان به کلی گیج شده بود و از گفته های عمویش سر در نمی آوردولی پذیرفت.رفتار عمویش غیر عادی بود ولی به هر حال قصد کمک به وی را داشت جوانباید نسبت به غیر عادی بودن موضوع با اعتنا می بود.از عمویش بسیار تشکر کرد و آنجارا ترک کرد.
13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
این روزها این روزها عادت همه رفتن و دل شکستنه درد تمام عاشقها پای کسی نشستنه این روزها مشق بچه ها یک صفحه اشفتگی گرد های روی اینه ها فقط غم زندگیه مشکل این ستاره ها یک کم ستاره چیدنه این روزها کار گلدونها از شبنمی شدنه ارزوی شقایق ها یک شب کبوتر شدنه این روزها اسمونمون پر از شکست بالیه جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه این روزها کار ادم ها دلهای پاک و بردنه بدش اونو گرفتن و به کسی سپردنه این روزها کار ادم ها تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه این روزها سهم عاشقا غصه بی وفایه جرم تما مشون فقط لذت اشنایه این روزها شمهای همه غرق نیاز و شبنمه رو گونه هر عاشقی چند قطره بارونه غمه این روزها درد همه ادمها فقط غم بیکسه این روزها خوشبختی ما پشت مه نبودنه این روزها دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن یه وقتا تو زندگی همدیگه روجا میزارن جنس دلهای ادمها ادمها این روزها سخت و سنگیه فقط توی نقاشی ها دنیا قشنگ و رنگیه این روزها جرم عاشقها شهر دل رو فروختنه چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه اسم گاله رو این روزها کسی دیگه نمیدونه اما تا دلت بخواد اینجا قریب فراوونه این روزها فرصت دلها برای عاشقی کمه زخمهای این ستاره ها تشنه یاس مرحمه این روزها اشکامون فقط فقط چاره بی قراریه تنها پناه ادمها عکسهای یادگاریه این روزها فصل قربت عشق و بید های مجنونه بقضهای کال باغچه ها منتظر یه بارونه این روزها دوستای خوب هم همدیگه رو گم میکنن این روزها ادمها کمن پشت نقاب پنجره کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
حرف درگوشم بزن یارب من اینجا سوختم دیده را بر جان فروختم باز من اینجا سوختم ساکنان شهر من داد و فغان سر میدهند مشک را بر لب و دندان خود چون آواز سر میدهند عقل در چشمانشان چه داد و فریاد ها میکند گوششان ندای حق هر مشکل را"چه حاشا میکند در سماع و در زمین سوی خود راه باز کن برای ما ای خدا خسته ام"دلشکسته ام"یادی از ما کن ای خدا 13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
گفتم
13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
تو رابه هرچه تو گویی،به دوستی سوگند محبوب من بیا!!!!!!!!!!! 13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
باز گلايه با دلتنگي هاي فراوان باز تنهايي با اشگهاي فراوان
باز خستگي با فكر هاي روز خزان باز درد عشق باز ادمي پشيمان اي خدا اين چه تكرار مكرريست كه عشق نقطه سياه زندگيست اين چه ديدنيست باچشم گريون اين چه رفتن يست با دل خون يادم امد كه روزي من بودمو تو روزي دل بودو شور عشق تو ان روز ها من بودمو روز روشن تو رفتي ديگه روز معني نداره بودنت برام خود بهاره رفتنت پاييز رو به يادم مياره فردا را به دل باد بسپار كه امروزم نسوزد به ياد فردا 13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
خودکشی بهشت است
وقتی که زندگی برایت جهنم باشد......... 13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ... و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد روزي بخواني و شايد هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد... رسولم من بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم... و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم رسول جان حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند ... چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد ... نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم... قصه ي عشق منو تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد ... ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد... مگر با مرگ.... اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم.... حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت درب اين قفس شكسته را باز مي كند و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي منو تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد ... و آن گاه .... من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم.... زندگي با تو در كنار تو .... با كمال زيباي ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو............
13 شهريور 1391برچسب:, :: 9:35 :: نويسنده : محمدرضا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!!
حال که من از دست و پا افتاده ام حالا چرا!!!!! فقط سکوت فقط سکوت میکنم چون خود بلند ترین فریاد است فریاذی از ته د ل از آنجا که غم سرچشمه میگیرد گل عشق میروید و نفرت می جوشد
فقط سکوت میکنم چون به من اجازه ی دیدن میدهد
دیدن هر آ نچه فریاد نمی گذارد ببینم چشمانم را میبندد و مرا در خشم حل می کند چقدر زیباست نشانه ی رضایت
پس فقط سکوت میکنم چون زیبایی را دوست دارم.
|
||
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب
|
||
![]() |